ღ دنیای من ღ

خداوندا... خداوندا... قرارم باش و یارم باش! جهان تاریکی محض است... می ترسم! کنارم باش!!!

خوشبختی یعنی:

ده روز دیگه زایر امام رضا(ع) باشی...

 

                                                                 ان شاء الله....

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

گذراندن روزها با ذهن درگیر سخت است...

خیلی سخت...

نوشته شده در جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

به تاریخ گوشی ام نگاهی می اندازم.

با خودم فکر می کنم که سه روز دیگه انتظار چند روزه ام به پایان می رسه!

ناگهان به ذهنم می رسد که تولد وبلاگم هم یکی از روزهای تیر ماه بود!

به سراغ آرشیو می روم و تیر 89 رو باز می کنم.

به دنبال اولین مطلب می روم تا تاریخش را نگاه کنم!

تعجب می کنم!

درست روز کنکور تولد وبلاگم بوده و من کاملا فراموش کرده بودم!

چهارسالگی وبلاگم هم گذشت...

لحظه های جالبی رو اینجا گذروندم!

گاهی خوشحال و گاهی ناراحت و گریان...

همراه خوبی بود برام!

هیچ وقت یادم نمی ره اون شبی رو که فقط یک روز از عملم گذشته بود و اصلا نمی تونستم بشینم و با لپ تاپ در حالی که روی تخت خوابیده بودم، می اومدم و می نوشتم....

یادش بخیر...

یه روزی وابستگی عجیبی به این فضای مجازی داشتم!

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات ()

همه ی روزایی  که کنکوری بودم، دلم می خواست کاغذ و خودکار کنارم باشه و بنویسم!

تمام اون روزا نوشتن آرومم می کرد و همراهم بود!

خیلی از اون روزا باید با خودم مبارزه می کردم و به جای نوشتن، درس می خوندم...

ولی حالا...

حالا دیگه کنکوری نیستم!

حالا دیگه اونقدر از احساس سرشار نیستم که بخوام بنویسم!

حس و حال این روزام با همیشه متفاوته!

سرشارم از دلتنگی...

شاید یکی از دلایلی که باعث شده کاغذ و خودکارم گوشه ی کمدم خاک بخوره این باشه که اگه بخوام از دلتنگی هام بنویسم باید مثل ابر بهار ببارم.

این روزا باید سعی کنم فکر نکنم!

باید خاطرات خوبمو از جلوی چشمام دور کنم...

باید...

 

 

دل کندن آسان نیست، آیا می توانم؟!!

 

دعا بفرمایید!

نوشته شده در شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

همه چیز تمام شد...

12 سال مدرسه به همین زودی گذشت!

باید به از حالا به بعدش بیاندیشیم...

نوشته شده در شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

و ان شاء الله فردا 7 تیر ماه 1393 روز شهادت دکتر بهشتی ، در دانشگاه شهید بهشتی کنکور می دهیم...

دعا بفرمایید!

خیلی خیلی زیاد!

نوشته شده در جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

سه روز تا کنکور باقی ست...

دیگر حس درس خواندن وجود ندارد!

:(

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

فقط 5 روز تا کنکور باقی ست...

کارت هامون هم اومد.

خداروشکر افتادیم شهید بهشتی و نزدیکه!

 

 

فردا آخرین روز مدرسه است!

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم...

این خیلی نعمت بزرگیه که وقتی دلم می گیره و بغض راه گلومو بسته می تونم جاهای خوبی مثل امامزاده علی اکبر و امامزاده صالح برم و دلم آروم بگیره...

حالم خیلی بد بود ولی الان آروم آرومم...

غروب و شب خوبی بود...

 

 

 

امروز رفتم مدرسه!!!

بهمون گفتن که فقط دوشنبه بیایید و کارتاتونو بگیرید!

هنوز باورم نمی شه که دوشنبه آخرین روزیه که من به عنوان یه دانش آموز پامو تو مدرسه می ذارم...

به همین زودی گذشت...

دعام کنید!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

فقط 10 روز تا کنکور باقی ست...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

فقط دو هفته تا کنکور باقی ست...

 

به امید پایانی خوش...

نوشته شده در جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات ()

فقط دلم می خواهد برای لحظاتی طولانی، در سکوت کامل و بدون هیچ دغدغه ای سرم را روی کتاب هایم بگذارم و در افکار خود غرق شوم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

فقط 19 روز تا کنکور باقی ست...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

این روزها دارد خیلی زود سپری می شود!

گاهی  شاد و سرحال و گاهی گریان و ناراحت...

 

در میان همه ی سختی ها کسانی هستند که با حرف هایشان خیلی چیزها را برایت یادآوری می کنند و برایت از امید و توکل می گویند!

در روزهای سخت مدرسه اتفاقات خوبی هم می افتد.

.

.

.

اینکه از صبح بغض کرده باشی و گاهی اشکی از گوشه ی چشمت جاری شده باشه و توی ناهارخوری یکی از معلماتو ببینی و اون بغض بترکه و بتونی صحبت کنی تا آروم شی، اینها همه اتفاقات خوبیه که می تونه تو مدرسه بیافته...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

و اما یک هفته شد که مدرسه نرفتم!

دلم تنگ شده!

 

این روزا با سرعت عجیبی داره سپری می شه!

نگرانم...

خیلی خیلی نگران!

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات ()

این روز ها دیگر مدرسه هم آرامش قبلی اش را ندارد...

شرایط خوب نیست!

دیگر مدرسه رفتن و جو مدرسه و طبقه ی چهارم هم اذیتمان می کند!

دیگر روز های آخر است و از دستمان خسته شده اند...

دیگر احساس می کنیم نرفتنمان بهتر است...

 

هم رفتن سخت است و هم نرفتن.

دوست دارم آخرین روز های مدرسه خیلی خوب سپری شود، ولی.....

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

رسیده ام به تو حالا، ولی نمی فهمم

دلیل خشکی این چشمه های جوشان را

 

چرا به داد دل من نمی رسد اشکم

بخوان برای نگاهم نماز باران را

 

ضریح نو شده در پس زمینه ای از اشک

سکوت کردم و زیبایی دو چندان را

 

چه روزهای قشنگی که کربلایی کرد

ضریح تازه ی تو، شهر های ایران را

 

تو را گرفته در آغوش خویش، شش گوشه

چنان که جلد طلاکوب، متن قران را

 

                                                                 سید حمیدرضا برقعی

 

خیلی خیلی این شعرو دوست دارم.

بعضی بیتا رو دوست دارم هزاران بار بخونم.

 

 

 

به دریا می زنم دریا ضریح توست غرقم کن

در این امواج پر شوری که من یک قطره از آنم

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات ()

چه حرف ها که درونم نگفته می مانند

خوشا به حال شما ها که شاعری بلدید...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات ()

خـــــــــــــد ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا یــــــــــا ا ا ا ا ا ا ا ا

نوشته شده در شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

این روزها هم دارند با استرس و همراه با دفتر کتاب ها و آزمون آزمایشی های هفتگی سپری می شوند...

شاید اگر گاهی کاغذ و خودکار کنار دستم نباشد حتی نتوانم کلمه ای درس بخوانم!

در این میان باید چیزی باشد که حرف های دلت را در میان درس خواندن در آن بنویسی تا بتوانی ادامه بدهی...

.

.

.

و روزهای باقی مانده برای یک بچه کنکوری سخت می شود، وقتی قرار باشد در روز های خوب ماه رجب یکی از آشنایان کربلایی شود!

خیلی سخت...

.

.

.

این روزها را با امید آمدن روزهای خوب تر سپری می کنم!

باشد که کمکمان کنند تا توفیق درس خواندن پیدا کنیم و این مرحله از زندگی را با موفقیت و سربلندی پشت سر بگذاریم...

 

التماس دعا...

نوشته شده در جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

کلی خسته ام...

کلی دلم گرفته...

امروز ، روز سختی بود!

 

ناراحتناراحتناراحت

نوشته شده در شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

صدای دود شدنش می آید

آخرین زمستانی که توی حیاط مدرسه، کنار هم، شادیم، می خندیم...

تمام شد رفیق

آخرین زمستان دانش آموزیت خوش باد...

 

 

آخرین عید دانش آموز بودنمون هم رسید...

و این واقعا باور نکردنیه!

از سال دیگه حال و هوای عید برای ما سال آخری ها کاملا متفاوت خواهد بود...

آخرین ها همیشه خیلی غم انگیزن ولی همیشه هستن و باید از کنارشون عبور کنیم...

دلم برای همه ی این روزها خیلی زود تنگ می شه.

حتی زودتر از اون چیزی که خودم فکرشو می کنم.

دلم برای راه رفتن تو حیاط مدرسه، اون هم زیر بارون تنگ می شه!

دلم برای صدای خنده هامون

برای گریه هامون

برای پشت بام مدرسه

برای منظره ی زیبایی که هر روز و هر روز جلوی چشمامون بود

برای همه چیز و همه کس تنگ خواهد شد...

خیلی خیلی تنگ...

برای روز دوشنبه

26 اسفند ماه سال 1392

و دور هم نشستن در کلاس چهارم انسانی

و کله پاچه خوردن

و خندیدن های اون روز هم تنگ می شه...

روز فراموش نشدنی بود!

 

به قول معلم ادبیاتمون سال 93 برای ما بچه کنکوری ها سال مهمیه

و احتمالا سالیان سال هر جا بریم باید بگیم که ما ورودی 93 هستیم.

 

امید که سال 93 سالی سرشار از سلامتی و موفقیت و یاد خدا و سال ظهور حضرت حجت باشد...

 

از همه ی اونایی که تو دوران مدرسه کلی خاطره خوب برام به جا گذاشتن متشکرم!

 

حلالم کنید!

عیدتون پیشاپیش مبارک...

التماس دعا...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

دلم برای خانه ی پدر بزرگ عزیزم و بودن خودشون خیلی تنگ شده...

ای کاش بودن...

ای کاش اینقدر زود نمی رفتن.

کاش بودن و می تونستم برم پیششون...

دلم برای همه ی شبایی که رو ایوون تو حیاط روی فرش می خوابیدم و به آسمون خیره می شدم و ستاره ها رو می شمردم تنگ شده...

کاش بودن...

کاش...

درست 4 روز دیگه می شه 10 سال که مادربزرگ عزیزم از پیشمون رفتن و 11 ساله که پدر بزرگم نیستن.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

اگر جای مروت نیست، با دنیا مدارا کن

به جای دلخوری، از تنگ بیرون را تماشا کن

 

دل از اعماق دریای صدف های تهی بردار

همین جا در کویر خویش، مروارید پیدا کن

 

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم ها با هم

نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

 

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می آید

به « آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسی کن

 

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می کند با مرگ

به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن

 

ضد

فاضل نظری

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

به شدت خسته و کلافه ام...

کاش این 4 ماه هم به زودی و به خوبی تمام شود...

کاش...

نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

اینقدر ما دانش آموزان پیگیری هستیم که وقتی امروز رفتیم مدرسه و فهمیدیم که مدرسه تعطیله ناراحت شدیم و نارضایتیمونو بیان کردیم و بعد هم نرفتیم خونه و تو مدرسه موندیم و درس خوندیم...

و البته فکر کنم تو کل مدرسه فقط ما 12 نفر بودیم.

ولی کلی بهمون خوش گذشت...

روز خیلی خوبی بود...

 

 

پ.ن: پست قبلی هر عکسش کلی توضیح داشت، کلی وقت گذاشتم ولی کامپیوتر اذیت کرد و نتونستم نوشته ها رو بنویسم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

دلم پرواز می خواهد...     :-( :-( :-(

نوشته شده در جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

 

زده ام فالی و فریاد رسی می آید.....

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

جـانا تو را که گفت که احـــوال ما مپرس

 

بیگانـه گـرد و قصه ی هیـچ آشنا مپرس

 

! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

نوشته شده در پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()


 Design By : Pichak