... دنیایی پر از دلتنگی ...

مینویسم با دلتنگی روی گلبرگ شقایق فصل دلتنگی پاییز فصل تنهایی عاشق

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر،

  شخصیت من چیزیه که من هستم،

  اما برخورد من بستگی داره به اینکه:

  " تو " کی باشی...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

دعای باران چرا؟


دعای عشق بخوان!


این روزها دل ها تشنه ترند تا زمین.

خدایاکمی عشق ببار...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

نرسیده به بعضی از خاطره ها باید بنویسند:

آهسته به یاد بیاورید

خطر ریزش اشک!!!

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

همه چیز خیلی خوب و آرومه...

 

البته از پنج شنبه بعد از ظهر بد جوری سرما خوردم...

ولی الان خداروشکر بهترم...

این روزا هم که تا ساعت 8 مدرسه ام...

ولی در کل روزای خوب و آرومی رو می گذرونم...

 

خدا جونم ازت ممنونم...

 

برای همه چیز...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 ...یادم تو را فراموش...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

به تازگی فهمیدم که برای دوستم هیچ ارزشی نداشتم...

هیچ ارزشی...

دوست سابقم هیچ وقت حاضر نشد بهم اعتماد کنه و ببینه من تو دوستی چی کار می کنم...

ولی من چندین بار اعتماد کردم...

و...

و هر دفعه از اعتمادم ضربه خوردم و پشیمون شدم...

حدود یک هفته پیش کاری کرد که...

.

.

.

بماند...................................................

ولی حتی خودش هم نفهمید...

و البته براش اصلا هم  مهم نبود که بپرسه چی شد...

هیچ وقت نتونست منو بفهمه...

امیدوارم در کنار دوستاش خوش باشه...

.

.

.

ولی تا یه روزی همه ی حرفای دلمو و واقعیت ها رو بهش نگم آروم نمی شم...

این کار مال آخرین مرحله است...

نمی دونم کی زمانش می رسه...

روز تلخی خواهد بود...

ولی شاید اون روز یکم آروم بشم...

این دوستم دلمو خیلی خیلی شکونده...

البته دوست سابقم...

و الان هم خیلی تنهام...

خیلی...

دیگه حتی دلم نمی خواد با کسی دوست باشم...

یعنی دیگه احساس می کنم دوست خوب پیدا نمی شه...

فقط از خدا خواستم یه دوست خوب و با ایمان محکم که به خود خدا وصل باشه بهم بده...

یکی که منو فقط به خدا نزدیک کنه...

نه اینکه دورم کنه...

یکی که واقعا بشه بهش گفت دوست...

خیلی چیزا تو دلم هست که نمی تونم بزنم و داره داغونم می کنه...

فقط ایشالا خدا هر چی که به صلاحم هست برام همون رو جور کنه...

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

وقت تنهایی من فرا رسیده

زمانی که به جاده تنهایی نگاه میکنم

کسی به غیر از خود نمی بینم

.

.

.

و تنهایی همیشه هم بد نیست

خیلی مواقع تنهایی برای آدم بهتر از دوسته...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

وقتی عصبانی هستید،

مواظب حرف زدنتان باشید؛

چون عصبانیت شما فروکش خواهد کرد

ولی حرفهایتان یک جایی باقی می ماند برای همیشه...!

.

.

.

ولی من اصلا نتونستم خودمو کنترل کنم...

بیش از اندازه عصبانی بودم...

نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 اى کاش راه  فرار داشتم.....

 

ای کاش...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادت کن... ! و بــه نبــودن هـا ، زود ...! آدم هــا

،نـبودن را بهـتر بلـدنـــد ....!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو


ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 

گاهی نباید انتظار کشید؛ آه کشید؛ درد کشید؛ فریاد کشید…

 

تنها باید دست کشید و رفت…!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

خدایا...!

 

دلم گرفته...

 

خیلی احساس تنهایی می کنم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی...!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

اطمینان : روزی اهالی روستا تصمیم گرفتند که برای بارش باران دعا کنند . در روز موعود همه گرد هم آمدند و فقط یک پسر بچه با خود چتر آورده بود به این می گویند اطمینان !

ایمان : هم چون کودک یک ساله ای است که وقتی شما او را به هوا می اندازید می خندد ، چون می داند که شما او را خواهید گرفت .

امید : هر شب به رخت خواب می رویم بدون هیچ تضمینی برای این که فردا از خواب بیدار شویم . با این وجود کلی برنامه ریزی برای آینده داریم .

پس اطمینان کنید ، به خدا ایمان داشته باشید ، و هیچ وقت امید خود را از دست ندهید .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

اگر یک روز شاد بودی آرام بخند

تا غم بیدار نشود .

اگر یک روز غمگین بودی آرام گریه کن

تا شادی نا امید نشود .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

خیلی بده که آدم کلی تکلیف داشته باشه که نمی تونه انجامشون بده...

و تازه اطرافت هیچ کس هم نباشه که بتونه کمکت کنه...

الان که اینجا هستم هنوز تکلیف هندسه و ریاضیمو ننوشتم و فردا صبح هم باید برم مدرسه...

واقعا هر چی فکر می کنم به جایی نمی رسم...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

جواب استخاره رو گرفتم...!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

بالاخره دادم برام استخاره کنن...

برای عوض کردن مدرسه ام...

امیدوارم...

.

.

.

برام دعا کنید...

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 

این جمله ها رو فقط و فقط برای دل خودم می نویسم و هیچ ارتباطی به هیچ کس نداره.

بنده از نوشتن این جملات منظوری ندارم.

حالا اگه کسی می خواد برداشتی کنه به خودش بر می گرده...!

امیدوارم یه روز مجبور نشم بر خلاف میلم بی خیال وبلاگم بشم و پاکش کنم و یه وب جدید بزنم...

و در ضمن دیگه برداشت هیچ کس برام مهم نیست...

هرکس هر برداشتی دوست داره بکنه...

چه خوب چه بد...

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

هر روزی که می گذرد

یک روز به مرگ و قیامت نزدیک تر می شویم...

به خدا چطور؟!

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد...

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

بهترین کار این است که مشکلاتتان را برای مردم تعریف نکنید.

نیمی از آن‌ها علاقه‌ای به شنیدنش ندارند

و نیمی دیگر هم از شنیدن آن خوشحال می‌شوند...

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

روزهای بدی در زندگی آدم می رسد

که هیچ کسی حتی نمی پرسد:

" خوبی ؟ "

برای چنین روزهای بدی

نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری

به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی

و نامش چه زیباست ...

خدا ...

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 

وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می شود
وقتی نمی توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می شکند
وقتی احساس‌ می کنیم
بدبختی ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ می کشد
و انتظارها به‌ سر نمی رسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ می شود
و تحملمان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ می کنی ...
 
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می کنیم
و تو را می خوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می کشیم
تو را گریه‌ می کنیم
و تو را نفس‌ می کشیم

وقتی تو جواب‌ می دهی،
دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می کنی
و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمی داری
گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می کنی
و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می زنی
سنگینی ها را برمی داری
و جایش‌ سبکی می گذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی می دهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

خواب‌هایمان‌ را تعبیر می کنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی می دهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ می کنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید می شود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...

 خداوندا !


تنها تو را صدا می کنیم
و فقط تو را می خوانیم

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

گریه کن...!

 

اشک روحت را شستشو می دهد...!

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم. . .

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

آدمی که منتطر است هیچ نشانه ای ندارد...

فقط با هر صدایی بر می گردد...

 

همین....!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

 

اگر کسی تو رو اونقدر که می خوای دوست نداره ،

 

این به اون معنا نیست که تو رو با تمام وجودش دوست نداره...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

گاهی وقت ها

باید آرزوهایت را مثل قاصدک بگذاری کف دستت

و بسپاریشان به دست باد

تا بروند و سهم دیگران شوند ...!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

بد ترین حس توی دنیا

متنفر شدن از کسی هست که یه روزی فکر می کردی

شاید بهترین باشه...!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

برای دلم، گاهی مادری مهربان می شوم

دست نوازش بر سرش می کشم

می گویم:غصه نخور، می گذرد

برای دلم، گاهی پدر می شوم

خشمگین می گویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»

گاهی هم دوستی می شوم مهربان

دستش را می گیرم می برمش به باغ رویا …

دلم ، از دست من خسته است ...!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

هیچ انتظاری از کسی ندارم ....

این نشان دهنده ی قدرت من نیست ؛

مسئله خستگی از اعتماد های شکسته است ... !!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

تمام غصه‌ها

دقیقا از همان جایی آغاز می‌شوند

که ترازو برمی‌داری و می‌افتی به جان دوست داشتنت...

اندازه می‌گیری

حساب و کتاب می‌کنی!

مقایسه می‌کنی!

و خدا نکند ...

حساب و کتابت برسد به آنجا

که زیادتر دوستش داشته‌ای...

که زیادتر دل داده‌ای...

که زیادتر گذشته‌ای...

که زیادتر بخشیده‌ای...

به قدر یک ذره...

یک نقطه...

یک ثانیه حتی!

درست از همان جاست که

توقع آغاز می‌شود!

و توقع

آغاز همه رنج‌هایی است که به نام عشق می‌بریم...

این سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام !

همیشه اینها نشانه‌ی سانسور نیست،

گاهی هزار حرف و تصویر و خاطره

در آن خوابیده ....!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

می خواهم برایت مرهمی باشم ! ...

برای آن نگاه خسته ای که می دانم ،...

امیدش به لبخندی ست !

می خواهم برایت لبخند باشم ! ...

برای آن دلی که از امید ، خالی ست !

می خواهم دست هایت را در دست های آسمان بگذارم ...

تا باور کنی آسمان هم ، برای تو آغوش می گشاید !

من تو را مرهمی خواهم بود ،

گرچه ...

دلــــــــــی دارم ...

که نیازمند یک مرهم است !

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

ســکوت علامـت رضـا نیـسـت

شـایـد کسـی دارد خفـه می شــود

پشــت سـنگیــنی یک بـغـــــــــــــــــض ...!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

لعنت به همه قانون های دنیا ،

که در آن شکستن دل

پیگرد قانونی نـدارد . . . !

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

من چرک نویس احساسات تو نیستم

دوستت دارم هایت را جای دیگری تمرین کن...

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط یه دوست... نظرات () |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ